تبليغاتX
داستان

داستان

درد بی درمان

  

 

درد بی درمان عشق

   

  

         به قلم:امیرحسین خدمتگذار شیرازی

 

 

                                                                                                                            

سال آخر دبیرستان بودم . مادر و پدرم چند سالی بود که از هم جدا شده بودند و من با مادرم زندگی می کردم . چند وقتی بود رفتار مادرم عوض شده بود نمی دونستم چرا ! با من مهربان شده بود . حواسش جمع نبود و خیلی زود با اوضاع کنار می آمد . باورم نمی شد این همان مادر من است .

چند روزی گذشت . تا اینکه مادرم سر صحبت را باز کرد . از تنهایی گفت تا الی آخر . تازه فهمیدم چی شده . هوا هوای ازدواج بود . منم از قبل گفته بودم دوست ندارم کسی جای بابام را بگیره . ناراحت شدم و گفتم می گی چه کار کنم . بلند شدم رفتم تو اتاقم . گوشیم را نگاه کردم . پیام جدید داشتم . از طرف حسین بود . حسین دوست قدیمی منه که از دبستان با هم رفقیم . نوشته بود بیا جای همیشگی . من هم که حالم گرفته شده بود زدم بیرون . از در که بیرون رفتم مادرم صدایم زد . برگشتم گفتم دیگه چی شده ؟ مادرم به من و من افتاد . کم کم گفت که قرار امشب برایش خواستگار بیاد . اعصابم داغون شد در را محکم بستم . دیدم رئیس شرکت مادرم با گل و شیرینی از ماشین پیاده شد . تازه شستم خبردار شد . دیگه نتونستم خودم را کنترل کنم . بیچاره که تازه اومده بود با من سلام و علیک کنه با رفتار غیر عادی من مواجه شد . یک سنگ بزرگ برداشتم و صورت او را هدف گرفتم . او خودش را کشید کنار و سنگ رفت تو شیشه ی ماشینش . منهم دویم و رفتم . نفهمیدم چطور رسیدم سر قرار . همین جور تو فکر بودم که حسین من را دید و سلام کرد . فهمید حالم بده . گفت : چی شده ؟ ولی جوابی از من در نیامد . گفت : نمی خواهد نگران باشی ، دنیا ارزش این کارها را ندارد . یکی از بچه ها تولدش بود و یه مهمانی حسابی داده بود . ما هم دعوت بودیم و من اصلا یادم نبود . حسین گفت بریم . گفتم کجا .

گفت یادت رفته تولد سامان امروزه ها ، پاشو بریم منهم تا بیام بگم نه و به مادرم نگفتم دیدم وسط مهمانی ام . اصلا شبیه تولد نبود .

صدای آهنگ تا سر کوچه می آمد . بیشتر شبیه اکس پارتی بود . به حسین گفتم بیا بریم میان می گیرنمون ها . حسین هم که بچه ی این جور پارتی ها نبود قبول کرد . رسیدیم جلوی در که متوجه شدیم ماشین های پلیس جلوی در ایستاده اند . در را که وا کردیم ما را هم دستگیر کردند . همه ی بچه ها را گرفتند .

در یک چشم به هم زدن دیدم توی کلانتری هستیم . چند ساعتی نشستیم تا این که مادرم را دیدم . خیلی عصبانی بود . سند خانه را هم با خود آورده بود . سلام گفتم جواب من را نداد ولی به حسین سلام گفت . رفت پیش مسئول کلانتری هنوز دقایقی نگذشته بود که پدرم هم آمد . خیلی وقت بود ندیده بودمش . از دیدنش حس خوبی به من دست داد . بلند شدم و سلام کردم . او به من سلام کرد و مرا در آغوش گرفت . گفت چی شده و من تا بیام جواب بدهم مادر از اتاق بیرون آمد . پدرم به او سلام کرد . مادرم بدون اینکه جواب سلامش را بدهد شروع به بدگویی از من کرد . از بدرفتاری هام ، از برخورد های من تا الی آخر . پدرم گفت اینجا جاش نیست . بریم خانه اونجا با هم حرف می زنیم . رفتیم خونه ما .

تا روی مبل نشستم پدرم از من خواهش کرد که بروم توی اتاقم . من هم بدون هیچ حرفی به اتاق رفتم . نفهمیدم چه حرف هایی زدند . صدای پدرم آمد که مرا صدا می زد و خواست که وارد اتاقم شود . من هم در را باز کردم و پدرم وارد اتاق شد به من گفت که در را ببند می خواهم با هم مردانه حرف بزنیم . بعد از این که در را بستم کنار پدرم بر روی تخت نشستم . خیلی چیزها بود که دلم می خواست بدانم ولی انگار موضوع چیز دیگه ای بود . پدر بدون مقدمه چینی رفت سر اصل مطلب . گفت که با مادرم توافق کردند که از این به بعد با پدرم زندگی کنم . قرار شد تا فردا تمام وسایلم را جمع کنم و فردا با پدرم به خانه ی او بروم . برای من اهمیتی نداشت . از این موضوع نه ناراحت شدم و نه خوشحال .

تا صبح خوابم نبرد و همش به وقایع رخداده فکر می کردم . صبح شد بعد از این که صبحانه خوردم و برای اسباب کشی آماده شدم صدای زنگ درآمد. پدرم بود . وسایل من زیاد نبود . لباس ها و سایر چیزهای مهم ، همه و همه در 3 جعبه جای گرفت . بعد از گذاشتن جعبه ها در ماشین پدر و خداحافظی با مادرم راه افتادیم .

پدرم مهندس یک شرکت ساختمانی معروف بود . در راه کمی با هم درباره ی این چند سال حرف زدیم تا این که به خانه رسیدیم . پدرم ، در خانه ی پدری اش زندگی می کرد . خانه بازسازی شده بود اما هنوز همان طرح و مدل بود .

پدرم یکی از اتاق ها را برای من آماده کرده بود وسایلم را به اتاق بردم و در کمد چیندم . صدای موبایل پدرم بلند شد . کار مهمی برای پدرم پیش آمد و پدرم مجبور شد تا مرا  با این خانه تنها بگذارد . بعد از این که پدرم رفت و کارهای من هم تمام شد ، کار جستجوی خانه را آغاز کردم  . خانه ی بزرگی بود پر از اتاق . در حال گشتن بودم که به یک اتاق جالب رسیدم . در آن بسیار جذاب بود . رنگ آن با تمام درهای آن خانه متفاوت بود . خواستم در را باز کنم اما قفل بود . خیلی کنجکاو شدم . در واقع فضولی ام عود کرد . ولی نشد که بشه .

بی خیال شدم رفتم داخل حیاط . یه چیزی مثل ماشین در حیاط بود ولی رویش با شاخ و برگ پوشیده شده بود . به هر سختی بود درش را پیدا کردم و وارد آن شدم . یه چیزی مثل کلبه درختی اما روی زمین بود . چیزهای جالبی در آن بود . روزنامه های قدیمی . چندین رمان ، یه یخچال کوچ ، رادیو و یک ضبط قدمی همین جور داشتم می گشتم تا این که یک نوار قدیمی که فقط به همان ضبطی که در آن جا بود می خورد . نوار را در داخل ضبط گذاشتم و صدای آن را کمی زیاد کردم . یکی از خوانندگان قدیمی بود . آهنگ زیبایی بود یک دفتر خاطرات پیدا کردم . ورق زدم و مطالعه کردم . داستان دوران جوانی پدرم بود . در واقع خاطرات آن موقع پدرم ، خیلی جالب بود . این کلبه ای بوده که پدرم با دوستانش در آن جمع می شدند و اوقات خود را می گذراندند . چیزهایی هم درباره ی آن اتاق گفته بود . صدای زنگ در آمد . از کلبه بیرون آمدم و در خانه را باز کردم . پدرم بود . سلام کردم و در را باز کردم تا ماشین را به داخل حیاط بیاورد . رفتیم داخل خانه . به پدرم گفتم چقدر زود آمدی . گفت ساعت چهار بعد از ظهر است . آنقدر هم زود نیامدم . گفتم واقعا ! اصلا حالیم نشد . گفت اشکالی ندارد . از پدرم درباره اون اتاقه پرسیدم . تا اسم اون اتاق را شنید عصبانی شد و گفت هیچ وقت داخل اون اتاق نرو و بحث را عوض کرد . کل فکرم به آن اتاق بود . زمان گذشت و گذشت و شب جای خود را به روز داد . روز بعد  ، بعد از اینکه پدرم از خانه رفت به سراغ آن اتاق رفتم و به هر سختی بود در اتاق را باز کردم . عجب اتاقی بود . پر از پستر ، جای خالی روی دیوار باقی نمانده بود . عکس انواع خواننده ها و نویسنده های زن و مرد . پنجره ی بزرگی داخل اتاق بود . پنجره را باز کردم . همین جا بود که تمام زندگی ام عوض شد . عشقی که همه می گفتند جای آن توی کتاب ها است گریبان گیر من شد . کم مانده بود فریاد بزنم تا همه از عاشق شدنم باخبر بشوند . در مقابل پنجره ی آن اتاق خانه ای بود که پنجره اش رو به این اتاق بود . در آن لحظه که من پنجره را باز کردم چشمم به دختری افتاد . قیافه اش ، رفتارش ، حرکاتش و غیره و غیره او مرا شیفته خودش کرد و قلبم داشت از دهانم بیرون می آمد . ناگهان چشمش به من خورد . من لبخند ملیحی زدم اما او خجالت کشید و فورا پنجره را بست . به ساعت نگاه کردم . ساعت 11 بود .

یک صندلی برداشتم و کنار پنجره نشستم . چند دقیه ای گذشت دوباره آمد جلوی پنجره تا مرا دید دوباره پرده را کشید . فهمیدم که اگر مرا ببیند دیگر جلو پنجره نمی آید .

پنجره را بستم صندلی را در جای خود قرار دادم و در را با مشقت بسیار بستم . رفتم بیرون از خانه و خانه ی او را پیدا کردم جلوی درشان ایستاده بودم که ماشینی آمد و در پارکینگ را باز کرد . ترسیدم که پدرش باشد . به همین دلیل رفتم سرکوچه ایستادم . بعد از چند ساعت همان ماشین از پارکینگ خارج شد و عشق من یعنی همان دختر از در بیرون آمد و با راننده اتومبیل خداحافظی کرد . ترسیدم دیگر چنین فرصتی برایم پیش نیاید . دویدم تا شماره تلفنم را به او بدهم . پریدم جلوی او سلام کردم . شماره ام را به او دادم و به او گفتم تو را به خدا به من زنگ بزن . و دویدم و رفتم .

خیلی تعجب کرده بود و همین طور حاج و واج مانده بود . رفتم خانه پشت پنجره ی اتاق منتظر تماسش نشستم . ساعت 3 بعد از ظهر بود و نه زنگ زده بود و نه از جلوی پنجره رد شده بود . ترسیدم که شاید پدرم بیاید و ببیند که من وارد این اتاق شده ام . دوباره اتاق را مهر و موم کردم و رفتم بیرون ساختمان و همین طور منتظر تلفن او بدوم . صدای زنگ در حیاط آمد . پدرم بود .

ساعت 8 شب بود و هوز نه زنگ زده بود و نه پیام فرستاده بود . میز شام را چیده بودیم . گوشی ام روی میز بود و پدرم هم کنار آن نشسته بود من داشتم آب برمی داشتم که صدای پیامک گوشی من بلند شد و خیلی ترسیدم . نگران این بودم که پدرم پیام را بخواند . دل تو دلم نبود . پارچ آب را روی میز گذاشتم و گوشی ام را برداشتم ولی اصلا به آن نگاه نکردم . پدرم گفت ببین کی بود ؟ گوشی را که نگاه کردم راحت شدم . حسین بود . خدا بگم چی کارش نکنه . داشتم سکته می کردم . قسمتی از پیام را خواندم، ولی می دانستم که چی می خواهد بگوید . شام را که خوردم رفتم داخل اتاقم اول صدای زنگ های گوشی ام را قطع کردم و بعد پیام حسین را خواندم . نوشته بود که چه اتفاق هایی برای او افتاده و راجع به من پرسید . من هم تمام موضوع را برایش نوشتم .

هنوز نوشتن پیام تموم نشده بود که پیام جدید برایم آمد . نوشته بودم [سلام چیکارم داشتی] من که هنوز نفهمیده بودم که همان است که منتظرش بودم جواب فرستادم [شما] چند دقیقه گذشت . این بار او به من زنگ زد . گوشی را برداشتم . سلام کردم و پرسیدم شما کی هستید . گفت مگه امروز نگفتی با من کار مهمی داری و التماسم کردی که به تو زنگ بزنم ، تازه فهمیدم که او کیست، هل شدم و قطع کردم . این بار من به او زنگ زدم . گوشی را که برداشت شروع کردم به عذر خواهی، گفت : حالا واسه چی گفتی به تو زنگ بزنم گفتم پشت تلفن که نمی شود گفت . فردا وقتی را بگو بریم بیرون تا همدیگر را ببینیم و با هم حرف بزنیم . اول قبول نکرد ولی من آنقدر سریش شدم و التماس کردم که بیچاره قبول کرد . ساعت 12:30 قرار گذاشتیم . بعد از مدرسه . من هم که سه روز بود به مدرسه نرفته بودم با پدرم صحبت کردم تا فردا به مدرسه بروم . توی مدرسه هیچ چیز را نمی فهمیدم و فقط منتظر این بودم که تعطیل شویم . زنگ که خورد سریع از مدرسه خارج شدم و بدون این که به حسین موضوع را بگم رفتم . سر راه به گل فروشی رفتم و یک شاخه رز قرمز گرفتم . قرارمان کافی شاپ نزدیک مدرسه ی آن ها بود . ساعت 12:40 دقیقه بود ولی او هنوز نیامده بود . ترسیدم که شاید رفته باشد . اما نه، چند دقیقه نشستم تا این که او وارد کافی شاپ شد ضربان قلبم را حس   می کردم . دست برایش تکان دادم مرا دید و آمد جلو . سلام و احوال پرسی کردیم . بعد نوبت به معرفی شد اول من خودم را معرفی کردم . نوبت او بود اسمش ساناز بود . ساناز احمدی . هم سن بودیم . چند دقیقه ای مکس کردیم . هیچ کداممان هیچ حرفی نزد . تا این که ساناز گفت چرا حرفت را نمی زنی ، من باید برم ، مادرم     می فهمه که من دیر آمدم و جایی رفته بودم و بعدا ما لو می ریم . گفتم باشه ،خوب ،واقعیتش دیروز که از پشت پنجره دیدمت خیلی از تو خوشم آمد و انگار عاشقت شدم . نمی دونم چرا این طور شد . دست خودم نیست . من دوستت دارم. این جمله را که گفتم نمی دانم چی شد . بلندشدو گفت دیر شده دیگه من باید برم و گفت خواهش می کنم دیگه به اون شماره زنگ نزن ، من موبایل ندارم ، اون هم گوشی یکی از دوستانم بود که دست من بود . من گفتم خوب شماره خونتون را بده . او هم که انگار از من بدش نیامده بود شماره اش را داد . خداحافظی کرد و رفت .

من هم چند دقیقه بعد از رفتن او به خانه برگشتم . انگار وارد زندگی جدیدی شده بودم . دلم می خواست با ساناز ازدواج کنم ولی نمی دانستم باید چکار کنم . تازه برای من خیلی زود بود که ازدواج کنم . تازه سوم دبیرستان بودم . نه شغلی داشتم ، نه سربازی رفته بودم . ازدواج برام خیلی زود بود ولی با این حال می خواستم موضوع را به پدرم بگویم . با پدرم احساس رفاقت داشتم و حس می کردم که می توانم با او درد دل کنم .

پدرم آمد . سلام و علیک کردیم و احوال یکدیگر را پرسیدیم . کم کم مقدمه چینی کردم . از این شروع کردم که: بابا شما چگونه با مامان آشنا شدید . گفت چی شده مگه . من هم گفتم حالا ! گفت نه یه چیزی شده که تو داری این را از من می پرسی . گفتم فکر کنم عاشق شدم . گفت پس بگو چرا این جوری شدی! آمد و کنارم نشست و گفت بگو ببینم کیه . و من تمام موضوع را برای او تعریف کردم . پدرم گفت : تو الآن نه خونه داری نه کار داری نه مدرک تحصیلی داری و ... . گفتم : شما بگید من چه کار کنم ، دست من نبوده که عاشق شدم . گفتم اگه می شه ما بریم خواستگاری با هم حرف بزنیم قرارهامون را بگذاریم برای وقتی که من کار پیدا کردم و درسم تموم شد .دیپلمم رامی گیرم وبقیه ی تحصیلاتم را بعد ازدواج انجام می دهم . پدرم تقریبا قبول کرد و گفت باید با مادرت هم صحبت کنم . چند روز گذشت و قرار شد مادرم به خانه ی ساناز اینا زنگ بزند و قرار خواستگاری را بگذرد . قرار برای آخر هفته افتاد تا در آن روز به خواستگاری برویم .

روز خواستگاری فرا رسید و من حسابی دلشوره داشتم . حسابی به خودم رسیده بودم و به قول معروف شیک و پیک کرده بودم . ساعت 7:5 شب بود و ما به خانه ی ساناز اینا رفتیم . من ، مادرم و پدرم . خیس عرق شده بودم . اگر از دیوار صدا در میامد از من صدا در نمی آمد . پدر عروس آقای احمدی شروع به حرف زدن کرد . خوش آمدید ، صفا آوردید و از این جور تعارف ها . بعد هم عروس خانوم یا بهتر بگم ساناز خانم چای آورد یاد فیلم های سینمایی افتادم که عروس چای را روی پای داماد می ریزد و یا داماد آنقدر هل می شود که خود چای را می ریزد . نوبت من رسید و ساناز چایی را طرف من گرفت من هم که به تته پته افتاده بودم از او تکشر کردم و چای را برداشتم . این جا بود که حس این جور فیلم ها را درک کردم . آقای احمدی شروع کرد به پرسیدن سوالات مختلف . درباره شغل و حقوق و الی آخر . پدرم هم جریان را در دست گرفت و گفت اگر شما اجازه بدهید بچه ها برن با هم حرف ها شون را بزنند من برایتان توضیح می دهم . آقای احمدی قبول کرد و من و ساناز رفتیم تا با هم حرف بزنیم . وای چه موقعیتی بود . اصلا همچین اتفاقی را توی خواب هم نمی دیدم . شروع کردیم به صحبت کردن در مورد هر چیزی که فکر کنید حرف زدیم . خیلی از رفتارهای ما شبیه هم بود . می شد گفت به هم می خوریم .

از اتاق اومدیم بیرون . دل تو دلم نبود که آقای احمدی ، پدر ساناز شرایط من را قبول نکرده باشد . ولی عکس آن رخ داد . از رفتار پدرم همه چیز را فهمیدم . بله آقای احمدی قبول کرد که فعلا من و ساناز محرم بشویم تا وقتی که من دیپلمم را بگیرم و کار پیدا کنم و بعد از آن با هم رسما عروسی کنیم . نمی دانید چقدر خوشحال بودم . انگار تمام دنیا را به من داده بودند . نوبت به تعیین مهریه و از این جور حرف ها رسید. قرار شد هر چی ساناز گفت به عنوان مهریه پذیرفته بشه . ساناز هم گفت به نیت 14 معصوم و 5 تن ، 145 سکه ی طلا . فکر جالبی بود نه تعداد سکه ها خیلی زیاد بود و نه کم . همه قبول کردند . قرار نامزدی من و ساناز هم برای فردا گذاشتند . باید همه ی بزرگتر های فامیل را برای فردا دعوت می کردیم . اما دیر وقت بود ولی باید این کار را انجام می دادیم به هر سختی که بود این کار را انجام دادیم . نفهمیدم که اون شب چه جوری خوابم برد . صبح زود از خواب بیدار شدم . دفترچه ی حساب بانکی ام را برداشتم و رفتم بانک همه ی موجودی ام را که حدود 500 هزار تومان بود برداشت کردم . حدود ساعت 9 صبح بود . به خانه برگشتم پدرم بیدار شده بود هر چی توی مغزم می گذشت را به پدرم گفتم . می خواستم با ساناز بریم خرید برای نامزدی مان پدرم گفت باید چند نفری هم با شما باشند . مثلا مادراتون . تلفن را برداشتم و به مادرم زنگ زدم و موضوع را به او گفتم و او نیز قبول کرد که با ما بیاید . بعد هم به خانه ی ساناز اینا زنگ زدم و همه چیز را گفتم و از او خواستم ببیند که پدر و مادرش اجازه می دهند یا نه . بعد از این که آن ها اجازه دادند برای ساعت 10 قرار گذاشتیم تا من و مادرم به خانه ی آن ها برویم تا با هم برویم خرید . خدا را شکر پول کم نیاوردیم . پدرانمان هم در حال تهیه و تدارک مراسم نامزدی ما بودند . بعد از صرف نهار به خانه برگشتیم . مراسم بعد از ساعت 4 بعد از ظهر شروع شد . آماده شدیم تا در مراسم حاضر شویم . عجب شبی بود . هیچ وقت یادم نمی رود . مراسم پایان یافت و من و ساناز از این به بعهد به هم محرم بودیم . از اون شب به بعد دیگر به فکر هیچ چیز نبودم به جز زندگی مشترک با ساناز . هر روز یا من خونه ی اونا بودم یا اون خونه ی ما بود . بالاخره به هر سختی که بود دیپلم را گرفتم و نوبت به کار شد . در این مدت پدرم خیلی به من کمک کرد . قرار بود وقتی دیپلمم را گرفتم کادوی ویژه ای از پدرم دریافت کنم . تو فکر کادوی پدرم بودم تا این که پدرم آمد . از جیبش یک جاکلیدی به همراه کلید در آورد و به من داد . گفتم این چیه گفت برای تو . گفتم یعنی چی ؟ گفت مگه خونه لازم نداشتید : این هم خونه . خیلی خوشحال شدم و پریدم تو بغل پدرم و از او تشکر کردم . لباس هایم را پوشیدم . آدرس را از پدرم گرفتم و به خانه ساناز اینا رفتم . خبر را به ساناز دادم، خیلی خوشحال شد .

لباس هایش را پوشید و با هم رفتیم تا خونه آینده ی مشترکمان را ببینیم . خونه قشنگ و به قول معروف اکازیونی بود . راسته که می گویند  ابر و ماه و مه و خورشید و فلک در کارند تا تو نانی در آری و به غفلت نخوری . همه چیز برای زندگی ما جور شده بود . اما هنوز من شغلی پیدا نکرده بودم . به تمام آگهی های در روزنامه ، به همه ی دفاتر و شرکت ها و خیلی جاهای دیگر سر زدم ولی کسی به آدم دیپلمه کار نمی داد . تا این که در داخل یک شرکت بازرگانی به عنوان یک مامور خرید و تدارکات استخدام شدم . کار بدی نبود از ساعت 8 صبح تا 6 بعد از ظهر باید برای شرکت خرید می کردم و مکان هایی که شرکت لازم داشت هماهنگ و اجاره می کردم و چک نقد می کردم و از این جور کارها . حقوقم بد نبود یک نون بخور نمیری به من می دادند . حالا دیگه نوبت به جشن عروسی رسید . عجب روزی این روز !وقت هیچ کاری را ندارید .باید ماشین عروس را درست می کردیم . میوه و شیرینی عروس را که از قبل سفارش داده بودیم تحویل بگیریم . آرایشگاه بریم و ... .

تا چشم به هم زدم دیدم وسط سالن هستم و یک عالم از مهمون ها دورم و {بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک بادا} ، بالاخره عروسی تموم شد و سوار ماشین عروس شدیم تا به خانه برویم . مهمان ها هم مثل همه ی عروس ها دنبال ماشین عروس راه افتادند . نمی دانم در من چه اتفاقی افتاد . جو گرفتم ، خواستم جلوی ساناز خودی نشان بدم ، نمی دانم، پایم را گذاشتم روی گاز تا مهمان ها را غال بگذارم . سرعت  همانا تصادف هم همانا . بله اتفاقی که نباید می افتاد ، افتاد . اون هم شب عروسی مان . ما با یک کامیون تصادف کردیم . ساناز توی ماشین گیر کرد . از ماشین پیاده شدم رفتم تا ساناز را از ماشین در بیاورم . اما باک ماشین سوراخ شده بود و ساناز هم گیر کرده بود . یک دفعه ماشین آتش گرفت و منفجر شد . به خاطر یک اشتباه بچه گانه ی من شب عروسیم به عزا تبدیل شد . هیچ وقت خودم را نمی بخشم . از آن روز به بعد افسردگی  بسایر شدیدی گرفتم . هر چی من را به مسافرت بردند ، مهمانی بردند و کارهای دیگری انجام دادند نتیجه نداد و به دستور یکی از این روانپزشکان من در این بیمارستان روانی بستری شدم . بعد از مدتی تصمیم گرفتم تا داستان زندگی ام را برای شما بنویسم ، تا برایتان درس عبرتی شود .                                                                

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 16:42  توسط امیر حسین  |